توضیح: آنچه در زیر میآید مقدمهای بر تئوری ایرانشهری است که در پی خواهد آمد. این تئوری از زوایای گوناگونش بررسی خواهد شد. در این مقدمه به تعریف ملت و هویت ملی می پردازیم. در مقالات بعدی نشان خواهیم داد که تئوری ایرانشهری چگونه به خودبرتر بینی، نفرت پراکنی، ستیزهجویی با دیگران رسیده و در نتیجه سبب تفرقه در بین آحاد ملت و انزوای خود شده است.
چکیده:
امروز تعریف جدیدی از ملیت و هویت ملی شکل گرفته است و ضروریست تا نگرشی معاصر بدان داشت. در قرنی زندگی میکنیم که تمامی ملتها در حال تغییرند؛ مهاجرتهای گستردهای در عصر حاضر صورت میگیرد که با گذشتهها کاملاً متفاوت است و در آمیختگی زبانها، فرهنگها و دینها بسیار مؤثر هستند. امروز دیگر ملت بر اساس زبان، دین و نژاد طبقهبندی و تعریف نمیشود، بلکه مفهوم شهروندی جای اصلی و اساسی را در دولت-ملت جدید بخود گرفته است. هویت ملی بر اساس زبان (و نژاد) یا بهتر بگوییم ناسیونالیسم زبانی، در قرن ۱۹ مطرح و تثبیت گردید و اندکی بعد این ناسیونالیسم زبانی به ناسیونالیسم نژادی انجامید و جنایات بزرگی را مرتکب شد که نمونهی بارز آن نازیسم و هیتلر بود.
با افزودن نژاد و خون به مفهومی که از ملت بوجود آمد خصلتی راسیستی، غیردموکراتیک، طردکننده، خشونتورز و اقتدارگرا بخود گرفت. انسان سدهی بیست و یک با توجه به جنایتها و خیانتهایی که این شیوهی راسیستی در جهان آفریده است بدین نتیجه رسیده است که امروز بایستی مؤلفهی انسانیتری را جایگزین اندیشههای واگرا و ارتجاعی کرد و محورِ شکلگیری ملت و مفهوم آن را بر پایهی حقوق شهروندی و برخاسته از ارادهی آزاد شهروندان و بصورتی بروز قرار داد. امروز نمیتوان با مشاطهگران تاریخ که این نوع هویت را ابداع کردند و هر روز آنرا حتی جعل و تحریف هم میکنند موافق بود. این ناسیونالیستها، افسانهها و اسطورههای ساختگی را بالا برده و هویت ملی را بر اساس تقابل و تمایز با دیگران تعریف میکنند. نمونهی بارز این طرز تفکر را در کشور خودمان شاهدیم. در جریان تکوین دولت ملی مدرن در دورهی رضاشاه، ناسیونالیسم رومانتیک آلمانی (تئوری آریایی که به نازیسم منتهی شد) ترویج شد و افسانه و داستان ساختگی جای تاریخ را گرفت و در مدارس و رسانهها به خوردِ کوچک و بزرگ داده شد. تأثیر شرقشناسان و عوامل استعمار – ماسیونرهایی که نژادی با نام آریا ساختند و افسانهها را جایگزین تاریخ کردند – بسیار فراوان بوده است.
این طرز فکر ریشه در سرخوردگی و ضعف مردم ریشه داشت. ایرانیانِ سرخورده با عقدههای تلنبار شده از استبداد و زورگوییهای حاکمان، برای التیام و تخفیف تحقیر ناشی از عقبماندگیهای سدههای پیشین، به ساخت هویت جعلی آریایی پناه بردند و مسئولیت عقبماندگی خود را به گردن اسکندر، عرب، تورک و مغول انداختند. در ادامهی این روند، نوناسیونالیسم ایرانشهری پدید آمد. نتایج این ایدئولوژی، کینتوزی به دیگران، تحقیر و توهین غیرِ خود، خودبرترپنداری و توهمات مالیخولیایی است. زبانمحوری، دیگرستیزی و خودبرترپنداری همان بیماری است که امروز کشورمان را در باتلاق تفرقه و انزوا فرو میبرد.
واژگان کلیدی: تئوری ایرانشهری، ملت و ملیت، زبانمحوری، نژادپرستی، هویت ملی، عقبماندگی.
مقدمه:
در تعریف هویت گفته میشود که: زبان، سرزمین، گذشته و فرهنگ (آداب و رسوم) مبنای اصلی تکوین ملت است و هرچه بیشتر بر اشتراکات تأکید شود هویت ملی استوارتر میگردد. و برعکس، برتر دانستن یکی از مسائل فوق، تفرقه، خشونت، کینه و دوری از انسانیت را در پی خواهد داشت. انسان با قابلیت زبانی خود تعریف میشود؛ زبان مترادف با اندیشیدن است. محدود کردن هر زبانی اجحاف به انسانها تلقی میشود و تندروی در برتر دانستن زبان خودی نیز به ناسیونالیسم افراطی منتهی میگردد. حد اعتدال، برتر دانستن حقوق شهروندان در یک کشور است؛ تمامی زبانها شایستهی رشد و تعالیاند تا انسانها صاحب افکار بلند و معتدل باشند. همچنین باید توجه داشت که علمِ امروزی پیوند زبان و نژاد را با صراحت و قاطعانه رد میکند. در حالیکه تئوری ایرانشهری بر روی نژاد آریایی و ایرانی تأکید مؤکد دارد و هرچه بیشتر بر برتری نژادی آریایی تکیه میکند. بنابراین نگاهی کوتاه به شکلگیری این جریان ضروری مینماید.
شکلگیری تئوری ایرانشهری:
سدهی ۱۹ دورانی است که مسئلهی ملیت در اروپا به بحث اصلی بین دولتها و ملتها تبدیل شده بود و تئوریها و نظریههای مختلف تولید میشد. البته در این مورد منابع فراوانی موجود است که بدان نمیپردازیم. در چنین بحبوحهای، انگلیس در ایران سرگرم توطئههای خویش بود؛ میبایست دشمن سرسخت خود -ترکان را از میدان بدر کند. میخواست تا دنیای ترکان را از هم بپاشد؛ در آخر نیز تا حد زیادی موفق بدین کار شد؛ امپراتوری عثمانی را به ۱۴ کشور تجزیه کرد و برنامهای هم برای ایران داشت و تلاشهایش با روی کار آوردن رضاشاه به نتیجه رسید.
انگلیس در جنوب کشور مشغول سازماندهی و غارت منابع نفتی ایران بود و در تهران هم برای آسیمیله کردن ملل غیرفارس و نوشتن تاریخ و سیاست ملی برای فارسها سرگرم بود. مأموران گماشتهاش شدیدا سرگرم تاریخنویسی بودند: تحریف تاریخ و نگارش افسانوی هویت فارسی بجای ایرانیت.
آنچه از تاریخ در ایران وجود داشت نوشتههای عربی و فارسی از دوران سلجوقیان تا قاجاریان که کمتر سخنی از ایران باستان شده بود و نامهایی چون کیکاووس، کیومرث، و...، و از این دست نامها تنها در افسانهها بکار میرفت. حتی در تاریخ طبری داستان ایران و توران بصورت افسانه تلقی شده است. اما الان وقت آن بود که برای یک قوم بخصوص تاریخی نوشته شود. بویژه آن که باید کشور را از ترکان گرفت و به فارسها تحویل داد! دست به کار شدند؛ افسانهها وارد تاریخ شدند و شاهنامه کتابی تاریخی قلمداد گردید. انگلیس از مدتها پیش کار خود را آغاز کرده و متخصصان امر را وارد کارزار کرده بود. ۷ ماسون وظیفهی جعل و تحریف تاریخ و ساختن تاریخی جدید را بر عهده گرفته بودند. این ۷ ماسون عبارت بودند از: سِر جان ملکم / سِر ویلیام جونز / سِر رونالد نیکولسون / سِر هنری راولینسون / سِر ادوارد بارون / سِر توماس والکر آرنولد / سِر ادوارد دنیس راس. (رائین، ۱۳۵۷، ۱۵)
این هفت ماسون برنامههایی برای تقویت قومیت فارس و حذف ترکها داشتند. انگلیسیها با هدف برهم زدن دنیای ترک ظاهر شدند و هدف اصلی آنها سرکوب صدای ترک با سرکار آوردن پارسیان در ایران است. آنان برای ایران خواب دیدهاند. میبایست برای پارسیان نژاد و تاریخی دست و پا کرد. نژادی برای ایرانیان اختراع میکنند و آنان را بخشی از نژاد اروپایی معرفی میکنند. از همان اول معلوم بود که هرچه مینویسند و طراحی میکنند جعل است و ساختگی. در چنین حالی «ویکتور مالت» یکی از طراحان همین تئوری باصراحت مینویسد:
«ما نباید فارسها را با ملتهای اروپا قاطی کنیم. باید بگوییم که آنها با اروپا از یک نژادند. «بر اساس مصوبات کنگره وین» باید چنین نشان دهیم که آنها آریایی نژادند.» (کریمی، ۲۰۲۵، ۲، ۳۹۶). در همین جملهی مالت، دروغ و فریب آشکار است.
ماکس مولر (۱۸۲۳ – ۱۹۰۰م) دیگر نظریهپرداز نژاد آریایی هم چنین مینویسد: «واقعیت این است که قومی بنام آریایی در ایران وجود نداشته و ندارد. چون در طول تاریخ تا دورهی قاجار در هیچ سندی از وجود قوم و یا سلالهی آریایی نام برده نشده است.» (نامور مطلق و عوضپور، ۱۳۹۴، ۱۷۴)
ارانسکی هم مینویسد: «مجموع مدارک تاریخی و فرهنگی و زبانی بدست آمده از فلات ایران حاکی از آنست که زبان ساکنان اصلی و بومی سرزمین ایران نه به گروه آریایی مربوط است و نه به زبانهای هندو اروپایی.» (ارانسکی، ۱۳۵۸، ۴۴) «تا کنون حد و مرزی برای این قوم آریایی موهوم تعیین نشده است.» (هادی، ۱۴۰۱، ۱۴)
این اندیشههای مالیخولیایی که نژادپرستان بدان مبتلا شدهاند در اصل بسال ۱۷۸۷ مربوط میشود که سرویلیام جونز با مشاهدهی شباهت بین زبانهای سانسکریت، یونانی، لاتینی و آلمانی بدین باور رسید که این زبانها ریشهی مشترکی دارند. در سال ۱۸۱۳ توماس یانگ این زبانها را هندواروپایی خواند. در سال ۱۸۶۱ ماکس مولر سخنگویان این زبانها را آریایی نام نهاد. کمی پس از وی نیز زبانشناس بلژیکی اونوره شَوه عنوان آریایی را برگزید.
کسانی هم که در ایران دنبال هویت میگشتند خود را با عنوان آریایی میشناسند خود را گم کرده و به ذوق آمده و تلاش میکنند این تئوری را پختهتر کنند. کسانی مانند: ج. س. کنوک، دی. اِس. برایتون، گوردون چایلد، اف. جو هنسن، پیتر جیلیز، آرتور دو گوبینو و... به افسانهسازی روی میآورند. گوبینو تئوری نژاد برتر را میآفریند. او بسال ۱۹۱۶ کتاب “پایههای قرن بیستم” نوشته و دراصل پایههای نژادپرستی را بنا نهاد که امروز هیچ جایی در میان ملل جهان ندارد و نظریهای ضدبشری شناخته میشود. نظریهی وی به پیدایش نازیسم و فاشیسم انجامید؛ اما او تلاش بر این داشت که برخی از دانشمندان را با خود همراه سازد و بسیاری از هنرمندان و دانشمندان محبوب و معروف را از این نژاد شمرده بدان مشروعیت بسازد. او بزرگانی چون اسکندر، لئونارد داوینچی، گالیله، ولتر، لاوازیه، و دهها فرد قابل احترام را بر این فهرست افزود. او با این حرکتش فاشیسم و در رآس آن هیتلر و موسولینی را پرورد. کار بجایی رسید که طرفداران او حتی نامهای جغرافی ایران مانند کرمان را همان ژرمن بشناسند و ندانند که از این ذوق چهکار کنند.
بدنبال این افکار بیپایه، انگلیس محمدعلی فروغی را به عنوان نخستوزیر رضاخان میآورد. سیاست اینست که در ایران اقوام غیرفارس از بین بروند؛ در صدر این سرکوبها ترکان قرار دارند؛ باید زبان ترکی را نابود کرد و معتقدند که با سرکوب ترکان ایران و ممنوعیت زبان ترکی، صدای بقیهی قومیتها در نمیآید. توهین و تحقیر ترکان آغاز میشود، سعی میکنند با این کارها مردم را ساکت کنند. زبان ترکی را ممنوع میکنند و از مدارس برمیچینند. محمود افشار بیشرمانه مینویسد:
«...من با آموختن پنج دقیقه زبان تُرکی هم در هر مدرسه یا دانشگاه آذربایجان مخالفم …میخواهم آموزش فارسی را اجباری و مجانی و عمومی نمایند و وسائل این کار را فراهم آورند تا ظرف سه سال یا زودتر همه مردم بدون استثنا هر دو زبان را بدانند. پس از آن کم کم و خود بخود کلمات فارسی به قدری در لهجه تُرکی داخل خواهد شد که اقلا صدی شصت فارسی خواهد بود و این نسبت روز به روز زیادتر میشود تا به صدی هفتاد برسد و دو زبان یکی خواهد شد...» (افشار، ۱۳۹۷، ۳۲۰)
این خائن هنوز آرزوهایش را تمام نکرده، از آذربایجانیها میخواهد جلو بیایند تا فارسی را جایگزین زبان ترکی کنند؛ اینگونه ادامه میدهد:
«باید حتما اینکار به دست خود آذربایجانیها صورت گیرد…آذربایجانیان باید خودشان پیشقدم شده و زبان ملی خود (؟!) را رواج دهند تا کم کم تُرکی که خارجی است از بین برود...»
اینان در کنار تحریف تاریخ، به جعل و نگارش تاریخ دیگری نیز پرداختند. کلماتی مانند “پارس”، “فارس”، “فرس”، “پرس”، “پرسیا” و “پرشیا” وجود داشتند اما نام آریا ساختهی این دوره است. دهها کتاب و صدها مقاله نوشتند تا این کلمهی جدید را جا بیندازند و ذهن مردم را چنان پر کنند که خود را نژاد برتر بشمارند. در حالیکه اصولاً زبانی بنام فارسی باستان وجود نداشته است ولی آنان سعی کردند که تاریخ این زبان را به دوران پیشتر برسانند. دکتر خانلری مینویسد: «زبانی بنام فارسی باستان را هیچ کس نمیشناسد (خانلری، ۱۳۶۵، ۲۰۳). ذبیح اله صفا نیز به شیوهای دیگر این سخن را تأیید میکند (هیئت، ۱۳۶۵، ۱۱). اما جعلکنندگان سرگرم نوشتن یک تاریخ دروغین هستند که در رأس اینان افرادی مانند: فرای، پوپ، کریستن سن، اشمیت، آستروناخ، کخ، گیرشمن و... قرار دارند. فردیناندو یوستی کتاب «اساس فقهاللغه ایرانی» را مینویسد و تئوری ایرانشهری را شکل میدهد. ریچارد فرای ۵۵ سال بعد همچنان در ایران میماند و جاسوس سیا بودنش معلوم میگردد (سایت دانا، ۲۱/۰۱/۱۳۹۳). جالب آنکه همهی اینان به بیهویتی ایرانیان]پارسیان[ اشاره میکنند. (!؟)
در مرحلهی سوم از شکلگیری شعوبیهی فارسی، دیکتاتوری بر اساس نظر استعمار برقرار میشود، پیش از آن هفت فراماسون آموزش دیده میدان را به دست گرفتهاند. این ۷ فراماسون که قبلاً نام بردیم دست به دست هم داده، نظریهی ایرانشهری را تئوریزه کرده، باستانگرایی را باد کرده و قومیت فارس را به نام یک دولت-ملت، بصورت مدرن میآرایند و برایشان تاریخی جعلی مینویسند - تاریخ واقعی را تحریف میکنند. ملیتهای غیرفارس ایران را مورد تعارض و ظلم قرار میدهند. محمدعلی فروغی رهبری این کار را تحت عنوان نخستوزیری میپذیرد (رائین، همان، ۱۵) و کابینهاش پُر از شوونیستهاست. آنان سعی دارند دولت را از ملت ترک بگیرند و ترکان را با توهین، تحقیر و تهدید و تفنگ از میدان بیرون کنند و قوم فارس را بر ایران حاکم کنند.
از زمانی که ۷ ماسونر نظریات نژادگرایی هند و اروپا را مطرح کردند و بر پیکر روشنفکران تهیمغز باز کردند تا عقدهی حقارت آنان را درمان کنند. اینان را آلودهی تعصب کردند و به واکنشهای پرخاشگرانه و نابردبارانه برانگیختند، آن هم علیه هموطنان خود، یعنی ترکان، عربها و...
اینجاست که محمود افشار میآید و مخالفت خود را با پنج دقیقه کلاس ترکی نشان میدهد. فرزند او ایرج افشار هم توطئه را ادامه میدهد و مینویسد: «در کتابهای درسی باید ترکها و سلسلههای ترک را وحشی و بیگانه و مهاجم نامید و حتی میراث این ملت را زدود.» (آذربایجان و زبان آن، ص ۳۱۲).
در ادامهی این پروژه، «مستوفی» را به استانداری آذربایجان منصوب میکنند که سرشماری مردم آذربایجان را «خرشماری» مینامد، دانش آموزان و معلمان را از صحبت به زبان ترکی در مدارس منع میکند و کار را با انواع توهینها جلو میبرد. امثال «محسنی» و «ذوقی» به عنوان رؤسای آموزش و پرورش آذربایجان منصوب میشوند و با توهین و تنبیه دانشآموزان را آزار میدهند. در نهایت، خائنانی مانند «شیخالاسلامی» پیشنهاد میکنند که کودکان آذربایجانی را از والدین خود دور کرده و در مکانهای عمومی فارسی نگهداری کنند و زبان مادریشان را از آنها سلب کنند (آذربایجان و زبان فارسی، همان). آنان با این جنایات غیرانسانی به کودکان فارسی میآموزند. امروز هم سیدجواد طباطبایی، علی مرشیدیزاد، حمید احمدی و سایرین این راه را ادامه میدهند.
مشاهده میشود که با پیدایش اصطلاح هندواروپایی، استعمار در ایران نیز دست بکار شد و این تئوری ساختگی بتدریج رنگ نژادی بخود گرفت و نشان داد که ناسیونالیسم زبانی روی دیگر سکهی نژادپرستی است. طولی نکشید که با ایجاد فرهنگستان زبان فارسی در دورهی رضاشاه، ممنوعیت زبانهای غیرفارسی بویژه زبان تورکی، آموزش تک زبان فارسی را در مدارس بنا نهاد و فارسی را به عنوان شاخصهی اصلی شکلگیری ملیت ایرانی علم کرد. روشنفکرانی چون فروغی، کسروی، افشار، نفیسی، یارشاطر، کاظمزاده ایرانشهری، و... با تمام توان برای ساختن یک تئوری توهمزا با نام ایرانشهری همت گماشتند و از همان روز اتحاد ملت ایران را تضعیف و مردم را به انزوا کشیدند. البته طبیعی است که زبان فارسی از همان روز با دگرگونیهای ضروری عصر حاضر وداع گفت و بیتردید ادامهی این روند به نابودی آن خواهد انجامید.
امروز در کشوری کثیرالمله علیرغم وجود زبانهای مختلف، تنها با یک زبان رسمی مواجه هستیم؛ زبانی که تحمیلی بوده و ایدئولوژیک گشته، از هرگونه خلاقیت و نوآوری بدور بوده و جز نفرتپراکنی و کینهتوزی علیه دیگر زبانهای ایرانی راهی برایش باقی نمانده است و در عمل به یک زبان قاتل تبدیل گشته است. این وضع، با وضوح کامل در برابر چشم همگان اتحاد ملت ایران را حتی از نظر روانی هم برهم زده است. لذا حداقل چاره اینست که نگاهی مدرن و بروز به مسئله داشته باشیم و قبول کنیم که همهی شهروندان و ساکنان این سرزمین حق حیات دارند و استفاده از زبان مادری نخستین حق هر انسان بوده و غیرقابل حذف است.
این سرطان هویتی در دورهی پهلوی بوجود آمد و روند آن در جمهوری اسلامی – حتی توسط مقامات کشوری که ادعای اسلامی بودنشان هم گوش فلک را کر کرده است ادامه داشته است.
زندگی کردن با اسطوره و ماندن در گذشتههای دروغین، پیوند جامعهی ایرانی را با واقعیات زندهی جاری و جهان میگسلد و به کار ساختن آینده برنمیآید. چنین مردمانی ناتوان از اندیشیدن برای آیندهاند و دوست دارند تمامی مصائب و عقبماندگیها را به گردن دیگران بیاندازند. دقیقاً اینجاست که اسکندر، حملهی اعراب، ترکان، مغولان و دیگران مقصر شناخته میشوند.
خودشیفتگی یا نارسیسیسم یک بیماری است که قادر به همدردی با دیگران نیست، حسادت و کینه در دل دارد، رفتاری متکبرانه دارد، حق به جانب خود میپندارد، نیازمند تحسین و تمجید است. بدبختی است که برای بیچارگی دیگران میخندد و نمیداند که چهرهای خندهدارتر از خودش وجود ندارد. او مدام در خیال برگشت به عقب است و از آینده بیخبر؛ ترس تمام وجودش را گرفته است و هیچ برنامهای برای آینده ندارد.
این ناسیونالیستهای رومانتیک خود را گل سرسبد بشریت میدانند، در توهم یک کشور یکدست و ایده آل هستند (نواصری، ۱۴۰۲، ۷۰) غافل از آنکه دیگران نیز انسانند و حق حیات دارند، بردگی نمیپذیرند و به آیندهای بهتر میاندیشند. همین شعار نژادپرستانهی: «هنر نزد ایرانیان است و بس!» نشانگر بیماری نارسیسیستی اینان است و امروز متاسفانه باید گفت: «هنر نزد ایرانیان است بس!»
نتیجه:
امروز که نیاز جهان به آموختن زبان بین المللی، آزادی زبانها بخشی از حقوق انسانی تلقی میشود و جهان به سوی همدلی و فرهنگ مشترک و همکاری با دیگران میرود تکزبانی در کشوری کثیر المله مانند ایران، عقبافتادگی از جهان تلقی میگردد و ممنوعیت زبانی نادیده گرفتن حقوق بشر دانسته میشود. ناسیونالیستهای ایرانشهری حتی اختلاط زبانها را نیز تحمل نمیکنند، خود را نژاد (؟!) برتر میشمارند و ترکیب نژادها را مانع ایجاد نژاد خالص آریایی میدانند. این امر نژادپرستی نیست پس چیست؟ این ایدئولوژی -ایرانشهری، غیرفراگیر، طردکننده و غیرمدرن است که تاکنون به حل مشکل هویت ملی جامعهی ایران قادر نبوده و نخواهد بود و ازین پس سبب طرد، انزوا و تضعیف فارسی هم خواهد شد.
زبان، دیگر معیار و شاخص انحصاری ملت بودن نیست و در قرن ۲۱ با مهاجرت وسیع بین کشورها و حتی قارهها، سیاست شهروندی چند فرهنگی و چند زبانی و پذیرش هویت سیال و متکثر در ساختار دولت-ملت پذیرفته شده است. مفهوم ملت و هویت ملی بر مبنای حقوق شهروندی که بستری مناسب برای توسعه و دموکراسی است استوار و تعریف میگردد.
منابع:
اسماعیل رائین، فراموشخانه و ماسیونری در ایران، ۳ جلد، ۱۳۵۷.
ی.م. ارانسکی، مقدمه فقه اللغه ایرانی، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات پیام، ۱۳۵۸.
اسماعیل هادی، حاشیه بر زبانشناسی، تبریز، انتشارات نباتی، ۱۴۰۱.
ایرج افشار(گردآورنده)، زبان فارسی در آذربایجان، ۲ جلدی، موقوفات دکتر افشار، ۱۳۹۷.
بهمن نامور مطلق، بهروز عوضپور، اسطوره و اسطورهشناسی در نطد ماکس مولر، نشر موغام، ۱۳۹۴.
پرویز خانلری، تاریخ زبان فارسی، نشر نو، ۱۳۴۵ / چاپ دوم – ۱۳۶۵.
جواد هیئت، تاریخ زبان و لهجههای ایرانی، تهران، ۱۳۶۵.
عبدالرضا نواصری، آسیب شناسی ناسیونالیسم دومانتیک ایرانی، انتشارات گام نو، ۱۴۰۲.
عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من (تاریخ اجتماعی و اداری دورهی قاجار)، ۳ جلدی، شرکت نشر کتاب هرمس، ۱۳۸۶.
سیروس غنی، ایران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجارها و نقش انگلیسیها، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۹.
محمود محمود، تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، ۸ جلدی، ۱۳۷۸.
محمدرضا کریمی، آذربایجان از پگاه تاریخ تا امروز، ونکوور، انتشارات پانبه، ۲۰۲۵.